تبليغاتX
از دل تا قلم

از دل تا قلم

از دل تا قلم

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که

نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟

گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش

دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به

چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم اون

دور دورا ايستادي به من ميخندي .

 

بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

 

    در سكوتي تلخ

+ نوشته شده در  2009/8/4ساعت   توسط فری  | 

خسته ام...

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

                                  هر کسی غصه ی اینکه چه میکرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

                                خودمونیم زمین ای همه نامرد نداشت!!!

 

غربت را نباید در شهری غریب یا در گم شدن لحظه جستجو کرد...

هر گاه عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کرد آن گاه تو غریبی!

+ نوشته شده در  2009/8/4ساعت   توسط فری  | 

و خوشبختی شاید بغضی باشد

از پنجره پیداست شب سیاه و آسمان غمین

و ستاره ستاره ستاره ...

چه پهنه ی وسیعی ، چه گستره ی عظیمی

چشمان من اگر به وسعت آسمان بود ، خوشبختی را میتوانستم ببینم

شاید که خوشبختی آن پنجره ی کوچک و تاریک است

که هر صبح بسوی فجر باز میگردد

شاید که خوشبختی بغضی است که با اشکهای من از پنجره خواهد ریخت

شاید که خوشبختی آن حس گمشده ی مغشوشی است که مرا وامیدارد پرده ها                را بکشم

و دنیا را با آن همه وسعت بفراموشی و یک لحظه تنهایی بفروشم

آه ... چقدر خوشبخت باید بود ، وقتی که سفر در پیش است و مسافر تنهایی را میداند

چقدر خوشبخت باید بود؟

+ نوشته شده در  2009/6/22ساعت   توسط فری  | 

پــنـــجـــــــره

دلم گرفته است

و پنجره ، خوشبختی سبز درختان کهن را باور میکند

روزها می گذرد و من خودم را از یاد برده ام

بیگمان اگر در آینه بنگرم ، موهای آشفته ام مرا می ترساند

چه روزهایی

چه روزهایی که من در آینه زیسته ام

چه روزهایی که من در آینه خندیده ام

و چه روزهایی که من در آینه گریسته ام

و امروز

آینه ، سفر ، تنهایی ...

چقدر خسته ام

و وهم تنهایی مرا به سوی پنجره می کشاند

این مردمان باشتیاق چه چیز است که اینگونه پرشتاب در گذرند

کدام وسوسه ذهنشان را چنین بخود داشته است

که پنجره را از یاد برده اند

چه روزهایی ... چه روزهایی ...

دلم میخواهد بنشینم و برای روزهایی که رفته است

برای روزهایی که دیگر باز نخواهند گشت

در دستمال ابریشمین پدرم

بیقرار و کودکانه

گریه کنم

+ نوشته شده در  2009/6/22ساعت   توسط فری  | 

حامد ملک لو

+ نوشته شده در  2009/6/22ساعت   توسط فری  | 

آهنگ دی جی مانی. میر حسین موسوی

+ نوشته شده در  2009/6/19ساعت   توسط فری  | 

آهنگ

+ نوشته شده در  2009/6/19ساعت   توسط فری  | 

...EMO LOVE

 

+ نوشته شده در  2009/6/14ساعت   توسط فری  | 

روز آخر...

امروز آخرین روزه مدرسه و آخرین امتحان بود که هممون بد دادیم. ولی اصلا عین

خیالمون نبود که امتحان رو خراب کردیم. فقط میزدیم تو سرو کله ی همدیگه

یه دق می رقصیدیم، یه دقه عمو زنجیر باف بازی میکردیم، یه دقه همدیگرو بغل

می کردیم و گریه میکردیم و یه دقه هم آب بازی میکردیم .

هممون خیسه آب شده بودیم تقریبا ۱۵ نفر بودیم یعنی فقط اکیپه خودمون بود

که مثل همیشه مدرسرو رو سرش گذاشته بود. طوری شده بود که دیگه ناظممون

(همون سمندون) میگفت برید خونهاتون تا از دستتون راحت بشم.

داشتیم آب بازی میکردیم من خواستم آب بریزم رو یکی از بچه ها که یه دفعه ریختم

رو سمندون جاتون خالی بود اینقدر قیافش خنده دار شد بود که

 نگــــــــــــــــــــــــــــــــــومنم مرده بودم از خنده ولی اون جوش آورده

بود خلاصه اینکه کلی فحش خوردم ازش.

کلا امروز روزه قشنگی بود به غیر از اینکه امتحانم رو خراب کردم همه ی دوستام

دارن واسه تابستون میان ایران ولی من امکان داره نیام . دلم واسه تهران

یـــــــــــــــــــــــه ضره شده شما دعا کنید پاسوردم درست بشه منم بیام

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/6/11ساعت   توسط فری  | 

آرزو دارم...؟!

آرزو دارم که مرگت را ببینم

بر مزارت دسته های گل بچینم

                             آرزو دارم ببینم پرگناهی

                             مرده ای در دوزخی یا در سیاهی

هر کجایی راه خوشبختی نیابی

راحت و بی دغدغه هرگز نخوابی

                             هر کجایی آب خوش هرگز ننوشی

                             یا لباس عافیت هرگز نپوشی

جای اینکه عاشق زار تو باشم

آرزو دارم عزادار تو باشم

                          *****

این و واسه اون نامردایی نوشتم که از عشق و عاشقی

چیزی سرشون نمیشه امیدوارم یه روزی آدم بشن

آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

+ نوشته شده در  2009/6/6ساعت   توسط فری  | 

هیچ فکر نمی کردم

هیچ فکر نمی کردم...

به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم

دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد

قلبم شتابان می زند

شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام

و من تنها خود را در آغوش می کشم

تنها ماندم...

+ نوشته شده در  2009/6/6ساعت   توسط فری  | 

شهر دلم...

توی شهر دلم یه پسر بود

پسری جارو به دست

با اون جاروش جادو می کرد

گردو غبارو کینه رو از روی خیابون دلم پاک می کرد

اما...

اما پسر رفت و منو تنها گذاشت

جاروش و برام یه یادگار گذاشت

تا که هر وقت شهر دل هر کسی غبار داره پاک بکنم

منم میشم یه نفر عین خودش

+ نوشته شده در  2009/5/25ساعت   توسط فری  | 

بزار تنها باشم٬ تنها بمیرم                  

                      دیگه از درد و غم آروم بگیرم

برم پیدا کنم یه جای خلوت              

                      بشینم اشک بریزم تا قیامت

برو ای دل بخواب که وقت خواب          

                     سلام تو همیشه بی جواب

به تو بی دست و پا از من نصیحت         

                           اگر عاشق بشی خونت خراب!!

+ نوشته شده در  2009/5/23ساعت   توسط فری  | 

من چنان تاریکم که همهستاره ها هر شب به

چشمانم کوچ می کنند. فکر می کنم زنها چند چیز را

خیلی خوب می دانند: مدارا کردن٬ ساختن و تحمل

کردن را...

ولی من هنوز عاشقم. عاشق دریایی طوفانی که سرد

و بی مهر است٬ عاشق چشمهایی که همیشه گریانند و 

قابی که سالهاست خاک گرفته٬ من می خواهم به

باران او یاس دل خوش کنم...

عشق چیزیست که هرگز

نمی توانم درکش کنم... نمی دانم باید از آن بترسم

وبگریزم یا اعتماد کنم و بمانم...

این دو راهی تا به کی روزگارم را تهدید خاهد کرد؟؟

+ نوشته شده در  2009/5/22ساعت   توسط فری  | 

 

+ نوشته شده در  2009/5/20ساعت   توسط فری  | 

خیلی وقته اینجا پرسه میزنم                جای رد پاتو٬ نیستس و بوسه میزنم

اگر حتی تو جوابمو ندی٬ من بازم با عکس تو حرف میزنم

تسلیت قلب صبورم ٬ دیگه او دوست نداره

سهم او یک عشق تازست٬ سهم تو طناب دار

بسه اشکاتو نگه دار٬ غم تو یکی دوتا نیست

پا نذار روی غرورت٬ جای اون به زیر پا نیست!!

+ نوشته شده در  2009/5/20ساعت   توسط فری  | 

+ نوشته شده در  2009/5/20ساعت   توسط فری  | 

+ نوشته شده در  2009/5/20ساعت   توسط فری  | 

می خواهم بنویسم... اما نمی دانم تو آنها را

می خوانی یا نه؟بر برگی از یاس شعرهای بهاری با تو

بودن را می نویسم... با نگاه سحر به افق دیده ات لبخند

می رنم. سیاهی را رنگ می زنم تا وقت زودتر بگذرد و

تو زودتر بیایی بی تو بودن عمر من را به انتها می رساند...

با تو بودن همچو آتشی است که مرا در عشق تو مذاب

میکند. لبخندت را همچون آئینه ای به من بسپار تا هر

دمم عاشقانه با نگاههای تو خاکستر شود. ماه شدو مرا

از نقاب سیاهشب نجات بده چه بگویم که در تو اثر

کند و تو مرا از هرچه پوچی است نجات دهی به

نگاهت قسم که خیال مرا از تو گریزی نیست همیشه

این منم که برای پرسشی ساده پریشانم:؟؟

آیا مرا دوست داری؟

+ نوشته شده در  2009/5/20ساعت   توسط فری  | 

...LOVE

 ...love

         Lake of sorrow 

                                Ocean of tears

Valley of death

End of life

+ نوشته شده در  2009/5/19ساعت   توسط فری  |